رمان بادبادکباز اثر خالد حسینی، نویسنده افغانی توسط انتشارات مروارید در ۴۲۲ صفحه به بازار کتاب عرضه شده است. اصل کتاب به زبان انگلیسی است و ترجمه آن توسط زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده انجام شده است. رمان با شیوایی و جذابیت خاصی در خلال داستانی زیبا و تاثیرگذار سیر تحولات سیاسی و اجتماعی افغانستان را در ۳۰ سال گذشته مورد بررسی قرارداده است و تصویر تقریباْ دقیقی از اوضاع این کشور پر تنش و مردم آن را نشان می دهد.
شاید در نظر اول با توجه به افغانی بودن نویسنده کتاب و تصور ذهنی خواننده از کشور و مردم افغانستان، نگرش مثبتی در خواننده برای خواندن این اثر وجود نداشته باشد. اما به احتمال زیاد اغلب خوانندگان در پایان مطالعه، از زمانی که صرف مطالعه کتاب کرده اند پشیمان نخواهند بود.
شخصیت پردازی قوی،بررسی دقیق و تا حدودی روانشناختانه احساسات، علایق و رفتارهای شخصیتهای داستان همراه با سیر مناسب فراز و فرودهای حاکم بر داستان از نقاط قوت این رمان محسوب می شود. وجود و نمود احساسات مختلف بشری از قبیل ترس،عشق،عذاب وجدان،دوستی و... به زیبایی در قسمتهای مختلف داستان به چشم می خورد. ترجمه روان و زیبای کتاب مطالعه آن را دلچسب تر کرده و باعث می شود تجربه مطالعه این اثر تا مدتها در ذهن خواننده باقی بماند.
اگر با نظر میلان کوندرا نویسنده بزرگ چک موافق باشیم که می گوید:"رمان کاویدن روح بشری در دامی است که جهان نام دارد"، بادبادکباز یکی از رمانهایی است که این کاوش را در بسیاری از قسمتهای خود به خوبی نشان می دهد.
امیر شخصیت اول داستان که به عنوان روای وظیفه روایت داستان را نیز بر عهده دارد دارای شخصیتی بسیار ضعیف و فاقد بسیاری از صفات اخلاقی شناخته می شود. اما بعد از ماجرایی که به گفته خود او مسیر زندگی او را متحول می سازد با عذاب وجدانی خرد کننده دست و پنجه نرم می کند. بعد از این ماجرا امیر هرگز روحیه سابق خود را باز نمی یابد. این عذاب وجدان در تمام مراحل بعدی زندگی اش همراه اوست و تا زمانی ادامه پیدا می کند که زیر مشت و لگد آصف در حال جان دادن است. یکی از جذابترین بخشهای رمان کتک خوردن امیر از آصف است. در حالیکه آصف با بی رحمی تمام و به قصد کشت امی را مورد ضرب و شتم قرار می دهد واکنش امیر تنها خنده است. قهقهه ای دردناک که از اعماق وجودش خارج می شود. گویا در تمام این سالها امیر به دنبال کسی بوده که او را مجازات کند و حالا این مجازات را توسط کسی که مسبب این عذاب وجدان بو.ده است را با آغوش باز می پذیرد.امیر به فکر انتقام نیست. در هیچ کجای رمان اثری از حس انتقام در روح شکست خورده و لهیده امیر به چشم نمی خورد و در عوض سراپا حس عطش بسیار برای مجازات است. مجازات خود. تنها پس از این ضرب و شتم است که امیر آهسته شخصیت قوی پیدا می کند. شخصیتی که حالت فاعلی دارد و برای بهبود شرایط سهراب از هیچ کوششی دریغ نمی کند. شخصیتی که از ابتدای داستان دیده بودیم، پسری بود که با وجود رشد جسمی هنوز از انجام مسئولیتهای خود ترس داشته و با از دست دادن پدرش این ترس قویتر هم می شود. اما بعد از این تک و تنها در کشوری غریب(پاکستان)با انواع مشکلات کنار می آید.
یکی دیگر از صفات و احساسات انسانی ای که در کتاب بسیار از آن صحبت شده است دوستی و وفاداری است. دوستی حسن با امیر و وفاداری عمیق و خالصانه او که بشدت خواننده را تحت تاثیر قرار می دهد.. محبتی که باعث می شود با تمام وجود و مقاومتی مثال زدنی خواسته امیر را که تصاحب بادبادک است را برآورده سازد. یکی از جمله های کلیدی داستان که بارها بارها در طول کتاب به آن اشاره می شود جمله ایست که حسن هنگام ترک امیر برای تصاحب بادبادک به زبام می آورد. در این بخش نویسنده به زیبایی تصویر حسن را برای خواننده بازگو می کند که با لبخند در جواب امی که به او می گوید:"بدون بادبادک برنگردی" پاسخ می دهد:" تو جون بخواه" این جمله در قسمتهای متعددی از داستان در ذهن امیر تداعی می شود . گویی هر بار بر این حقیقت تاکید می کند که حسن نه تنها مردانه بر این جمله خود ایستاد بلکه برای اجرای خواسته امیر از چیزی گذشت که از جان هم مهمتر بود. شرافتش. این جمله و رفتار حسن است که اورا در عمیقترین لایه های وجودش مدیون حسن قرار می دهد. گویی نویسنده تاکید دارد تا نشان دهد که اگر انسان در اعماق قلب خود وجدان نیمه جانی داشته باشد در مقابل فداکاری دیگران مسئول است. این مسئولیت بزرگ است که امیر را لحظه ای آرام نمی گذارد. آرامش واقعی او زمانی برمی گردد که بتواند این احساس عاشقانه را پاسخ دهد و در انتهای داستان این حسن است که در کالبد سهراب حلول کرده است و امیر هرچه در توان دارد انجام می دهد تا این فرصت ارزشمند را برای جبران از دست ندهد. به همین دلیل است که وقتی در نگاه خاموش سهراب تمایل به داشتن بادبادک را حس می کند گویی کسی از درون جانش با صدای سهراب فریاد می زند:"بدون بادبادک برنگردی" و این بار امیر است که با تمام قلبش فریاد می زند:"تو جون بخواه" و بی محابا به دنبال تصاحب بادبادک می رود.
محمد هادی دهرویه