تبليغاتX
آبی آسمان را می بینی و می دانی که نیست

آبی آسمان را می بینی و می دانی که نیست

در این دنیا اندکی شادی باید

که

گاه نوروز است

 

ایام به کام

روزهایتان به شادی و کامیابی

به امید ایرانی اباد و آزاد

عید بر شما مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت 19:35  توسط فرزانه دهرویه  | 

من رای دادم

چون امیدوارم به تغییر

من رای دادم

تا آنهایی که دوستشان ندارم از بی اعتنایی ام به مسائل کشورم سوء استفاده نکنند

من رای دادم

تا کسانیکه سواد رسانه ای ندارند جای من تصمیم نگیرند

به نتیجه اش و اینکه از قبل تعیین شده است یا نه فکر نمی کنم

چون:

باز هم امیدوارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/26ساعت 11:49  توسط فرزانه دهرویه  | 

چند وقت پیش رفته بودم مصاحبه . کسیکه باهاش قراره مصاحبه داشتم شاعر هم بود اگرچه در زمینه صنعت فعال بود و اغلب دارای روح خشنی هستند اما او روح لطیفی  داشت. می گفت رفته بوده سوئیس و آنقدر از شرایط اونجا منقلب شده این شعر رو گفته. من خیلی خوشم اومد زبان شعر ساده و زیباست شاید شما هم لذت ببرید شاید...

رفته بودم سوئیس چندی پیش     کشور اغنیا من درویش

پسری داشتم آنجا بود           زین سبب این سفر محیا بود

آهنین مرغ ما هما چو پرید     بعد چندی بر آن دیار رسید

خانمی خوش لباس و خوش سیما    آمد آنجا به پیشواز هما

خیر مقدم به آن جمعیت گفت    این خوش امد به رسم عادت گفت

اتوبوسی بزرگ و بس زیبا    شد محیا به بهر بردن ما

به در و بام ان شعار نبود   شیشه هایش کثیف و تار نبود

آنچنان پاک بود و خوب و قشنگ     گویا که آمده ز شهر فرنگ

اینها به حق مسلمانانند    رسم پاکی چه خوب می دانند

الغرض وارد حریم شدیم   با کمی فکر و خوف و بیم شدیم

دست بردم به سر به رسم دیار    تا مرا جستجو کند بسیار

آن پلیسک مرا چو چنین بدید    هر دو دست مرا ز سر بکشید

با تبسم مرا نوازش کرد    دست بر سینه برد و کرنش کرد

پاس من را گرفت و... نمود    در شهر ژنو را بگشود

وارد شهر چون شدم بنده     همه جا پاک بود و تابنده

آب جاری بود به هر سو به شتاب     رود شهر ژنو بود پر اب

همه جا را گرفته نور ووقار    هر کجا بنگری بود گل و گلزار

اگر اینجا بهشت رضوان است     به بهشت آمدن چه اسان است

اگر اینجا بهشت رضوان نیست    این همه نعمت فراوان چیست؟

این همه کاخ و قصر و ایوان چیست؟    این همه بلبل غزل خوان چیست؟

هیچ کس واقعا خطا نکند       کار نا حق و نا بجا نکند

غم در آن شهر اشیانه نداشت    هیچ کس ناله شبانه نداشت

هیچ کس خانه اش خراب نبود    هیچ مرغی دلش کباب نبود

نه پسر مرده نه بی پدری     نه ز شهر  و خانه دربه دری

فقط عیسی در این مکان به فغان     خدایا چرا ملک من شده ویران

که چرا شهر من غمین باشد     پس چرا شهر من چنین باشد

من که دائم دعا به لب دارم     من که یا رب و یا ربا دارم

من که افتاده ام به کوی تو زار    سجده بنمایم تو را بسیار

من که از قوم مسلمین باشم    پس چرا باید این چنین باشم

ای خدا یک نظر بر ایران کن   بهر این جنگ و اه و افغان کن

بارلاها دلم تو شادان کن     رحم بر عیسی غزل خوان کن

عیسی تخلص شاعر است  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 1:10  توسط فرزانه دهرویه  |