تبليغاتX
آبی آسمان را می بینی و می دانی که نیست

آبی آسمان را می بینی و می دانی که نیست

قرار بود برم کمسیون اجتماعی مجلس

از طرف بهزیستی

فقیه رئیس سازمان بهزیستی قرار بود بره و من هم به عنوان خبرنگار از طرف سازمان برم

صبح خیلی ساده حاضر شدم و رفتم

مانتو مشکی بلند

مقنعه مشکی بدون آرایش

کفش کتانی و شلوار لی ساده

وقتی رسیدم سازمان(چون از اونجا قرار بود برم) هر چی نشستم کسی نگفت خوب بریم

تا اینکه به سوال افتادم پس چی شد

"ببخشید خانم دهرویه گفتن خبرنگار آقا"

"چرا؟"

آخه سازمان رو حجاب خیلی حساسه مانتوی شما کمبربندش سگک داره

" یعنی چی کنسل شد؟"

"بله ببخشیدا سازمان حساسه

من که خیلی عادی ام

" بله شما دختر خوب و موقری هستید ولی سازمان حساسه ان شا الله دفعه دیگه"

این هم وضعیت سازمانهای دولتی و شایسته سالاریه بی حد و حصرشان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18ساعت 23:9  توسط فرزانه دهرویه  | 

به قدرت خدای درونم، جهانم به همان زیبایی و شگفتیست که می خواهم

من دیگر کلمه ای از درد، ناتوانی و درماندگی بر زبان نخواهم راند

من سعی نخواهم کرد بلکه انجام خواهم داد

سعی کردن یعنی گول زدن خودمان و دیگران، توهین به انسان بودنمان

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/23ساعت 0:7  توسط فرزانه دهرویه  | 

عید امسال خوب بود یا بد؟

به معنای واقعی بطالت و خوش گذرانی

خستگی در کردی تمام عیار

شرکت در مجالس عروسی در پی هم

تماشای سریالهای عیدانه

چند روزی از عید هم البته با گرفتن دلم سپری شد

اما لطفی داشت من برای دومین بار در زندگیم درد دلهایم را نوشتم

نوشتن حرف دل آن هم برای خدا زیبا بود

ساعت ۳ نیمه شب بعد از اتمام نوشتارم مثل دختر کوچولوهای بی دغدغه ، سبک به خواب رفتم

عید امسال حتی یک کتاب هم نخوندم

حتی ویژه نامه کارگزاران که قرار بود تا یای آخر خوانده شود چند بار بیشتر ورق نخورد

البته فیلم خون بازی با بازیه مسخره باران کوثری هم مشاهده شد

بیشترین بهره از عید روز سیزده به در بود

 هم خواندم و هم نوشتم

چون ما تنها روزی از عید که بیرون نمی ریم روز سیزده به دره

به هر حال بطالت زیبایی بود

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/13ساعت 23:54  توسط فرزانه دهرویه  | 

در این دنیا اندکی شادی باید

که

گاه نوروز است

 

ایام به کام

روزهایتان به شادی و کامیابی

به امید ایرانی اباد و آزاد

عید بر شما مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت 19:35  توسط فرزانه دهرویه  | 

من رای دادم

چون امیدوارم به تغییر

من رای دادم

تا آنهایی که دوستشان ندارم از بی اعتنایی ام به مسائل کشورم سوء استفاده نکنند

من رای دادم

تا کسانیکه سواد رسانه ای ندارند جای من تصمیم نگیرند

به نتیجه اش و اینکه از قبل تعیین شده است یا نه فکر نمی کنم

چون:

باز هم امیدوارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/26ساعت 11:49  توسط فرزانه دهرویه  | 

چند وقت پیش رفته بودم مصاحبه . کسیکه باهاش قراره مصاحبه داشتم شاعر هم بود اگرچه در زمینه صنعت فعال بود و اغلب دارای روح خشنی هستند اما او روح لطیفی  داشت. می گفت رفته بوده سوئیس و آنقدر از شرایط اونجا منقلب شده این شعر رو گفته. من خیلی خوشم اومد زبان شعر ساده و زیباست شاید شما هم لذت ببرید شاید...

رفته بودم سوئیس چندی پیش     کشور اغنیا من درویش

پسری داشتم آنجا بود           زین سبب این سفر محیا بود

آهنین مرغ ما هما چو پرید     بعد چندی بر آن دیار رسید

خانمی خوش لباس و خوش سیما    آمد آنجا به پیشواز هما

خیر مقدم به آن جمعیت گفت    این خوش امد به رسم عادت گفت

اتوبوسی بزرگ و بس زیبا    شد محیا به بهر بردن ما

به در و بام ان شعار نبود   شیشه هایش کثیف و تار نبود

آنچنان پاک بود و خوب و قشنگ     گویا که آمده ز شهر فرنگ

اینها به حق مسلمانانند    رسم پاکی چه خوب می دانند

الغرض وارد حریم شدیم   با کمی فکر و خوف و بیم شدیم

دست بردم به سر به رسم دیار    تا مرا جستجو کند بسیار

آن پلیسک مرا چو چنین بدید    هر دو دست مرا ز سر بکشید

با تبسم مرا نوازش کرد    دست بر سینه برد و کرنش کرد

پاس من را گرفت و... نمود    در شهر ژنو را بگشود

وارد شهر چون شدم بنده     همه جا پاک بود و تابنده

آب جاری بود به هر سو به شتاب     رود شهر ژنو بود پر اب

همه جا را گرفته نور ووقار    هر کجا بنگری بود گل و گلزار

اگر اینجا بهشت رضوان است     به بهشت آمدن چه اسان است

اگر اینجا بهشت رضوان نیست    این همه نعمت فراوان چیست؟

این همه کاخ و قصر و ایوان چیست؟    این همه بلبل غزل خوان چیست؟

هیچ کس واقعا خطا نکند       کار نا حق و نا بجا نکند

غم در آن شهر اشیانه نداشت    هیچ کس ناله شبانه نداشت

هیچ کس خانه اش خراب نبود    هیچ مرغی دلش کباب نبود

نه پسر مرده نه بی پدری     نه ز شهر  و خانه دربه دری

فقط عیسی در این مکان به فغان     خدایا چرا ملک من شده ویران

که چرا شهر من غمین باشد     پس چرا شهر من چنین باشد

من که دائم دعا به لب دارم     من که یا رب و یا ربا دارم

من که افتاده ام به کوی تو زار    سجده بنمایم تو را بسیار

من که از قوم مسلمین باشم    پس چرا باید این چنین باشم

ای خدا یک نظر بر ایران کن   بهر این جنگ و اه و افغان کن

بارلاها دلم تو شادان کن     رحم بر عیسی غزل خوان کن

عیسی تخلص شاعر است  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 1:10  توسط فرزانه دهرویه  | 

هرچی نشونی داد نفهمیدم کیو می گه. گفت عکسشو ببینی می شناسیش.

وقتی رفتم دانشگاه عکسشو دیدم باورم نشد. اصلاْ فکر نمی کردم این باشه می گفتن تو جاده مریوان تصادف کرده "احمد علی نژاد".

آمار ترم ۴ با هم داشتیم حتی یه بار هم برای یاد گرفتن آمار دست به دامنش شده بودم. استاد آمار بهش گفته بود همیشه باید اون تخته رو پاک کنه.

وای خدایا باورم نمی شه

ترم آخرش بود. ترم آخر زندگیش هم شد.

چقدر مرگ نزدیکه. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/28ساعت 20:27  توسط فرزانه دهرویه  | 

خیلی وقته وبلاگ رو به روز نکردیم البته الان هم چیزی برای نوشتن ندارم

البته منکر کم کاری نیستم اما هم درس و هم کار وقتی برامون نگذاشته

نوشتنم نمی یاد چون خیلی استرس دارم امتحانات که همش خراب شد البته به سلامتی روش تحقیق ۱۰ شدم و خیلی خوشحالمولی به خاطر بد دادن امتحانها نیست به خاطر یک عالم کاریه که روی هم تلمبار شدهو نمی دونم چیکار کنم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/20ساعت 13:54  توسط فرزانه دهرویه  | 

- حرف یه دوست یادم افتاد که می گقت: دغدغه ات فرق کنه و به اونا...

- یعنی چی؟ یعنی سیاسی نباشی، فمینیست نباشی ؟ چپی نباشی؟!! دیگه چی؟

- نه منظورم این بود که...

- یعنی می حوای بگی اصلا برات مهم نیست دوستامون تو زندانن؟

- چرا به خدا

- نکنه می حوای بگی  منکر تبعیض بین زن و مرد هستی؟ خوب دیگه جی؟

- نه یه لخظه اجاز...

- اصلاْ بگو ببینم کتاب می خونی؟ فکر نکنم، خیابون انقلاب چند متره؟ شهروند امروز می خونی یا کیهان؟ بلیط تئاتر بیضایی رو خریدی یا نه؟

- اون بیچاره فقط می خواست بگه که فکر ....

- فکر ؟!! اووووووو به چی؟!!!! 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/21ساعت 23:28  توسط فرزانه دهرویه  | 

روزهای امتحان و البته قبلش فرجه ها برای مثلا درس خوندن خیلی عذاب آور و ...هست.

مخصوصا وقتیکه یک ترم لای کتاب رو هم باز نکرده باشی و بدتر از اون یک خط جزوه هم نداشته باشی همین می شه که مجبوری جلوی انتشارات دخیل ببندی! و بالغ بر ۶۰۰۰ تومن فقط پول کپی بدی!!!

اگرچه در روزهای فرجه هم خبری از درس خوندن نیست اما همینکه استرس امتحانو داری دیگه از انجام دادن خیلی کارها لذت نمی بری! انجام میدی اما نه با دل سیر. پشت کامپیوتر می شینی، کتاب می خونی ، و البته سریال روزگار قریب( با همه حاشیه هاش) رو و سریال ساعت شنی که البته توصیه می شه افراد زیر ۱۶ سال !!!!!!! نبینن رو هم قاچاقی می بینی!!!!!!!!!!!! اما همه رو با استرس که وای هیچی نخوندم.

به هر حال هر ترم با همین روال طی شده اگرچه هر سال با شروع ترم جدید تصمیم می گیرم که درس بخونم و نذارم که اینوری تلنبار بشه اما توبه گرگ مرگه!!!!!!! ۵ ترم ثابت کرده که مرگه!

وای دیر شد باید دوباره برم درس بخونم!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/12ساعت 0:48  توسط فرزانه دهرویه  | 

من از خیلی چیزها می ترسم اما به ترتیب ترس بیشتر، از موارد زیر  می ترسم:

۱- من از مرگ خیلی می ترسم

۲ من از مرگ عزیزانم خیلی می ترسم

۳- من از زلزله می ترسم

۴- من از دریا، آب و غرق شدن می ترسم

۵- من از اینکه تصمیم اشتباه بگیرم می ترسم

۶- من از بالا رفتن از نردبان و بلندی می ترسم

۷- من از تاریکی مخصوصاْ موقع خواب می ترسم

۸- من از حیوون گربه می ترسم

۹- من از هر چیز تیزی که بتونه دستمو ببره می ترسم

۱۰- من ار اینکه جلوی دیگران ضایع بشم می ترسم

۱۱- من از اینکه شب تنها تو خیابون باشم می ترسم

۱۲- من از اینکه برم مصاحبه و سوالاتم تموم بشه و سوال نداشته باشم بپرسم می ترسم

۱۳- من از اینکه موقع امتحان استاد بفهمه دارم تقلب می کنم می ترسم

شما از چی می ترسین؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 23:20  توسط فرزانه دهرویه  | 

روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد. رئیس پرسید:" آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟" هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!"

شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/25ساعت 12:2  توسط فرزانه دهرویه  | 

نوشتن همچین مطلبی در وبلاگی که هر چی هست جز دل نوشته از نظر خودم حماقته! اما دوستانم می گویند هرچه دل تنگت می خواهد بگو! خودم هم نمی دونم چی می خوام بگم. از غرور ، از کل کل و...  نمی دونم! بعضی وقتها برای آدمها سختترین لحظه وقتی است که به چیزی متهم بشن که نیستند و حداقل سعی کردند که در ارتباط با یه عده خاص نباشن. ولی اونها باور نکنند تغییرت را و هر چه ریسیده ای را در لحظه ای پنبه می کنند. همه به من می گن مغروری! راست می گن.گریه می کنی در خفا اما اگر در جمع باشه شکسته می شی! کاری نکنی که مجبور بشی به... و چقدر سخته که کاری نکنی اما باز هم مجبور بشی به... و اینها همه بخاطر غروره.  ولی خوشحالم آنکه باور کند تغییر را دفاع خواهد کرد. و مهم همان بود.

مسائل کوچیک تاثیرات بزرگی دارند. و الان من یاد گرفتم ! اتفاق ساده بود. اما تجربه اش زیاد. غرور همیشه هم بد نیست!
+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/24ساعت 22:18  توسط فرزانه دهرویه  | 

این شعر رو از فروغ خیلی دوست دارم. نمی دونم واقعاً به این همه اغراقش اعتقاد دارم یا نه! ولی به این مسئله فکر کردم که وقتی می گن ان شا الله عروس بشی واقعاً عروش شدن چیه؟ جامعه مرد محورانه ما، به ازدواج با چه دیدی نگاه می کنه؟ اطرافیانم ازدواج و روابط اون رو برام پیچیده و تو درتو معرفی می کنند. با خودم فکر می کنم چرا همیشه همه تذکرات برای زنه. اینکار و بکن اینکار و نکن تا خوشبخت بشی وگرنه...

و من باز هم در گیجی خودم باقی ام که چرا فقط زنها...

 

حلقه

 

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر

راز این حلقه که در چهره او

اینهمه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت:

حلقه خوشبختی ست، حلقه زندگی است

همه گفتند مبارک باشد

دخترک گفت دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سالها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر

دید در نقش فروزنده او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته هدر

زن پریشان شد و گفت:

وای، این حلقه که در چهره او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه بردگی و بندگی است
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/22ساعت 22:37  توسط فرزانه دهرویه  | 

فضای پلیسی اطراف دانشگاه تهران به حدی بود که به حساسیت افراد برای ورود به دانشگاه با هر ترفندی دامن می زد. حضور خاتمی در میان دانشجویان دانشگاه تهران نبود آنچه انتظار داشتند.

رئیس جمهور سابق کشور چنان از اقدامات دولت نهم دفاع کرد که طرفدارانش را به فکر وا داشت. اگر چه خاتمی هنوز هم حرف از اندیشه های ازادی گرایانه و مردم مدارانه خود می زند و ابراز همدردی با دانشجویان دربند را در خلال صحبتهایش می گنجاند تا هنوز امیدوار به پشتیبانی دانشجویان باشد اما به نظر می رسد خاتمی با سخنرانی در دانشگاه تهران به ابهت شخصیت سیاسی ازاد اندیش خود در میان دانشجویان پایان داد.

 مطلب مرتبط را اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 23:50  توسط فرزانه دهرویه  | 

 سه شنبه 20آذر، شب شعری به مناسبت روز دانشجو و همچنین اعلام همبستگی با دانشجویان دستگیر شده در ماه های اخیر در دانشکده علوم اجتماعی و ارتباطات دانشگاه علامه برگزار شد.

برنامه ساعت 12:15در حیاط این دانشکده  آغاز شد و بعد از و دانشجویان شروع به خواندن شعر های خود کردند. محور و موضوعیت شعرها بیشتر سیاسی و اجتماعی بود البته بعضی از دانشجویان شعرهای خود را به دوستمان نسیم سلطان بیگی تقدیم کردند  و دانشجویان به مدت یک دقیقه به احترام دانشجویان محروم از تحصیل و زندانی دست زدند و به این ترتیب اعتراض خود را اعلام کردند.

این مراسم که به صورت کاملاً خودجوش توسط دانشجویان علامه برگزار شده بود در ساعت یک و سی دقیقه با خواندن سرود یار دبستانی و همچنین پذیرایی و دیوار نویسی خاتمه یافت. دانشجویان دیوار نوشته ها را روی زمین فرش کردند.  پلاکاردهایی که در دست دانشجویان بود حاوی مطالبی چون: ما خواهان آزادی تمامی دانشجویان زندانی هستیم،نسیم سلطان بیگی را آزاد کنید،روز دانشجو بر تمام مسئولین دانشگاه مبارک!،تحصیل اولین حق صنفی،ما خواهان لغو تمامی حکم های غیر قانونی انضباطی هستیم ،بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 10:14  توسط فرزانه دهرویه  | 

 

 

در سال 1968 مسابقات المپيك در شهر مكزيكوسيتي برگزار شد. در آن سال مسابقه دوي ماراتن يكي از شگفت انگيزترين مسابقات دو در جهان بود.دوي ماراتن در تمام المپيكها مورد توجه همگان است و مدال طلايش گل سرسبد مدال هاي المپيك. اين مسابقه به طور مستقيم در هر 5 قاره جهان پخش ميشود .

 

كيلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزديكي با هم داشتند، نفس هاي آنها به شماره افتاده بود، زيرا آنها 42 كيلومترو 195 متر مسافت را دويده بودند. دوندگان همچنان با گامهاي بلند و منظم پيش ميرفتند. چقدر اين استقامت زيبا بود. هر بيننده اي دلش ميخواست كه اين اندازه استقامت وتوان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طي كردند و يكي پس از ديگري وارد استاديوم شدند.استاديوم مملو از تماشاچي بود و جمعيت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشويق كردند. رقابت نفس گير شده بود و دونده شماره چند قدمي جلوتر از بقيه بود. دونده ها تلاش ميكردند تا زودتر به خط پايان برسند و بالاخره دونده شماره نوار خط پايان را پاره كرد. استاديوم سراپا تشويق شد . فلاش دوربين هاي خبرنگاران لحظه اي امان نمي داد و دونده هاي بعدي يكي يكي از خط پايان گذشتند و بعضي هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پايان چند قدم جلوتر از شدت خستگي روي زمين ولو شدند. اسامي و زمان هاي به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد. نفر اول با زمان دو ساعت و در همين حال دوندگان ديگر از راه رسيدند و از خط پايان گذشتند. در طول مسابقه دوربين ها بارها نفراتي را نشان داد كه دويدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسير مسابقه بيرون آمدند. به نظر ميرسيد كه آخرين نفر هم از خط پايان رد شده است. داوران و مسوولين برگزاري ميروند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پايان را جمع آوري كنند جمعيت هم آرام آرام استاديوم را ترك ميكنند. اما

 

بلند گوي استاديوم به داوران اعلام ميكند كه خط پايان را ترك نكنند گزارش رسيده كه هنوز يك دونده ديگر باقي مانده. همه سر جاي خود برميگردند و انتظار رسيدن نفر آخر را ميكشند. دوربين هاي مستقر در طول جاده تصوير او را به استاديوم مخابره ميكنند. از روي شماره پيراهن او اسم او را مي يابند "جان استفن آكواري" است دونده سياه پوست اهل تانزانيا، كه ظاهرا برايش مشكلي پيش آمده، لنگ ميزد و پايش بانداژ شده بود. 20 كيلومتر تا خط پايان فاصله داشت و احتمال اين كه از ادامه مسير منصرف شود زياد بود. نفس نفس ميزد احساس درد در چهره اش نمايان بود لنگ لنگان و آرام مي آمد ولي دست بردار نبود. چند لحظه مكث كرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را مي گيرند تا از ادامه مسابقه منصرفش كنند ولي او با دست آنها را كنار مي زند و به راه خود ادامه ميدهد. داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پايان محل مسابقه را ترك كنند. جمعيت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتايج ترك نمي كند. جان هنوز مسير مسابقه را ترك نكرده و با جديت مسير را ادامه ميدهد. خبرنگاران بخش هاي مختلف وارد استاديوم شده اند و جمعيت هم به جاي اينكه كم شود زيادتر ميشود! جان استفن با دست هاي گره كرده و دندان هاي به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار، همچنان به حرکت خود به سوي خط پايان ادامه ميدهد او هنوز چند كيلومتري با خط پايان فاصله دارد آيا او ميتواند مسير را به پايان برساند؟ خورشيد در مكزيكوسيتي غروب ميكند و هوا رو به تاريكي ميرود .

بعد از گذشت مدتي طولاني، آخرين شركت كننده دوي ماراتن به استاديوم نزديك ميشود، با ورود او به استاديوم جمعيت از جا برميخيزد چند نفر در گوشه اي از استاديوم شروع به تشويق ميكنند و بعد انگار از آن نقطه موجي از كف زدن حرکت ميكند و تمام استاديوم را فرا ميگيرد نميدانيد چه غوغايي برپا ميشود.

 

40 يا 50 متر بيشتر تا خط پايان نمانده او نفس زنان مي ايستد و خم ميشود و دستش را روي ساق پاهايش ميگذارد، پلك هايش را فشار مي دهد نفس ميگيرد و دوباره با سرعت بيشتري شروع به حرکت ميكند. شدت كف زدن جمعيت لحظه به لحظه بيشتر ميشود خبرنگاران در خط پايان تجمع كرده اند وقتي نفرات اول از خط پايان گذشتند استاديوم اينقدر شور و هيجان نداشت. نزديك و نزديكتر ميشود و از خط پايان ميگذرد. خبرنگاران، به سوي او هجوم ميبرند نور پي در پي فلاش ها استاديوم را روشن كرده است انگار نه انگار كه ديگر شب شده بود. مربيان حوله ای بر دوشش مي اندازند او كه ديگر توان ايستادن ندارد، مي افتد .

 

آن شب مكزيكوسيتي و شايد تمام جهان از شوق حماسه جان، تا صبح نخوابيد. جهانيان از او درس بزرگي آموختند و آن اصالت حرکت، مستقل از نتيجه بود. او يك لحظه به اين فكر نكرد كه نفر آخر است . به اين فكر نكرد كه براي پيشگيري از تحمل نگاه تحقیر آمیز ديگران به خاطر آخر بودن ميدان را خالي كند. او تصميم گرفته بود كه اين مسير را طي كند، اصالت تصميم او و استقامتش در اجراي تصميمش باعث شد تا جهانيان به ارزش جديدي توجه كنند ارزشي كه احترامی تحسیس برانگيز به دنبال داشت. فرداي مسابقه مشخص شد كه جان ازهمان شروع مسابقه به زمين خورده و به شدت آسيب ديده است .

 

او در پاسخگويي به سوال خبرنگاري كه پرسيده بود، چرا با آن وضع و در حالی كه نفر آخر بوديد از ادامه مسابقه منصرف نشديد؟ ابتدا فقط گفت:" براي شما قابل درك نيست!" و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد:" مردم كشورم مرا 5000 مايل تا مكزيكوسيتي نفرستاده اند كه فقط مسابقه را شروع كنم، مرا فرستاده اند كه آن را به پايان برسانم ."

 

داستان "جان استفن آكواري" از آن پس در ميان تمام ورزشكاران سينه به سينه نقل شد"حالاآيا يادتان هست كه نفر اول برنده مدال طلاي همان مسابقه چه كسي

بود؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/15ساعت 10:35  توسط فرزانه دهرویه  | 

کوتاه ولی عمیق

  آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است

 وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر می كنند، نه رفتار و عملكرد شما

 سخت كوشی هرگز كسی را نكشته است، نگرانی از آن است كه انسان را از بین می برد

 اگر همان كاری را انجام دهید كه همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید كه همیشه می گرفتید

 افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را به گونه ای متفاوت انجام می دهند

 پیش از آن كه پاسخی بدهی با یك نفر مشورت كن ولی پیش از آن كه تصمیم بگیری با چند نفر

 كار بزرگ وجود ندارد، به شرطی كه آن را به كارهای كوچكتر تقسیم كنیم

 کارتان را آغاز كنید، توانایی انجامش بدنبال می آید

 انسان همان می شود كه اغلب به آن فكر می كند

 همواره به یاد داشته باشید آخرین كلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد

 تنها راهی كه به شكست می انجامد، تلاش نكردن است

 دشوارترین قدم، همان قدم اول است

 عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید

 آفتاب به گیاهی حرارت می دهد كه سر از خاك بیرون آورده باشد

 وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، به خاطر این است كه شما چیز زیادی از آن نخواسته اید

 در اندیشه آن چه كرده ای مباش، در اندیشه آن چه نكرده ای باش

 امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست

 برای كسی كه آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست

 امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل كنیم

 به جای آن كه به تاریكی لعنت فرستید، یك شمع روشن كنید

 آن چه شما درباره خود فكرمی كنید، بسیار مهم تر از اندیشه هایی است كه دیگران درباره شما دارند

 • هركس، آن چه را كه دلش خواست بگوید، آن چه را كه دلش نمی خواهد می شنود

 اگر هرروز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد نخواهی رسید

 صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند  وآن هم در تمام عمر، بیش از یك مرتبه نیست

 وقتی شخصی گمان كرد كه دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت خود را آماده كند

 كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آن را از دست خواهند داد

 كسی كه در آفتاب زحمت كشیده، حق دارد در سایه استراحت كند

 بهتر است دوباره سئوال كنی، تا این كه یك بار راه را اشتباه بروی

 آن قدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید

 اگر خود را برای آینده آماده نسازید، به زودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید

 خودتان را به زحمت نیندازید كه از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید، سعی كنید از خودتان بهتر شوید

 خداوند به هر پرنده‌ای دانه‌ای می‌دهد، ولی آن را داخل لانه‌اش نمی‌اندازد

 درباره درخت، بر اساس میوه‌اش قضاوت كنید، نه بر اساس برگهایش

 انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمی‌زند كه خیال می‌كند دیگران را فریب داده است

 كسی كه دوبار از روی یك سنگ بلغزد، شایسته است كه هر دو پایش بشكند

 هركه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان متهم گردد

 كسی كه به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است

 اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت

 این كه ما گمان می‌كنیم بعضی چیزها محال است، بیشتر برای آن است كه برای خود عذری آورده باشیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/07ساعت 23:37  توسط فرزانه دهرویه  | 

 

                          

بچه دختر است مبارک باشد.

اگر بگویم در گذشته با خبر دختر دار شدن هر خانواده ای انگار پارچ آب یخ را بر سر آنها می ریختی گزافه نگفته ام. انها در دل و یا حتی در ظاهر شکسته می شدند. وقتی از قدیمیها می پرسیدند که چرا پسر داشتن را بیشتر دوست دارید می گفتند:" پسر عصای دستمان است، پسر کار کن است". حالا سال های سال است که از آن زمان می گذرد. اما هنوز هم شاهد تفاوت چشمگیر میان دختران و پسران چه در جامعه و چه در خانواده هستیم. شاید تبعیض های میان دختر وپسر دردل جامعه قابل هضم تر باشد، چرا که خیلی ها معتقدند نمی توان با سنتهای دیرین جامعه جنگید. این تفکر غلط سالیان سال است که در افکار مردم ما ریشه دوانده است. اما بدتر از ان تفاوت و تبعیض در خانواده است.هنوز هم خانواده دوست دارند پسر دار شوند. اگرچه با پیشرفت جامعه سعی دارند آن را در ظاهر نشان ندهند اما در دل خواهان پسر هستند. برای اینکه علت این تفاوتها را در خانواده های امروزی که ادعای تمدن دارند جویا شویم، سراغ بعضی از پدر مادرهای دختر و پسر دار اطرافم رفتم. مادر که دارای دو فرزند دختر و یک پسر بود در پاسخ به این سوالم که در خانه مطابق میل دخترانشان رفتار می کنند یا پسر خانواده گفت: " در خانه فرزند سالاری حاکم است و از آنجائیکه پسرم کوچکترین عضو خانواده است و همچنین تک است و هم صحبت مثل خواهرانش ندارد سعی می کنم اسباب راحتیش فراهم باشد". نمی دان بهانه  بود یا...

پدر ومادری که با فرزندانشان در پارک نشسته بودند گفتند:" ما یک فرزند دختر داریم و در حال حاضر در خانه هر آنچه بخواهد باید فراهم شود. آنها در پاسخ به این سوال که علت پسر خواهی در جامعه چیست؟ گفتند:" در جامعه ما از هزاران سال پیش به دلیل محدودیتهای خاصی که دختران در شغل و تحصیل و ازدواجشان داشته اند با دردسرهایی همراه بوده اند که خانواده ها برای گریز از این مشکلات پسر را ترجیح می دادند. در واقع امروزه و با پیشرفت تمدن هیچ فرقی میان دختر و پسر نیست و این تنها یک تفکر سنتی است." پیرمردی که در صندلی کناری نشسته بود و به صحبتها گوش می داد گفت:" زمان ما به خاطر اینکه پسر کمک خرج خانواده می شد بهتر بود اما الان چه دخترش، چه پسرش همه هزینه است". همه خندیدیم و خانم و آقای جوان تائید کردند. از کنار آنها رد شدم. خانمی روی صندلی نشسته بود و جدول حل می کرد. به طرفش رفتم. بعد از معرفی خودم پرسیدم:" چرا هم در جامعه و هم در خانواده دختران نسبت به پسران با  محدودیتهای بیشتری روبرو هستند؟ گفت:" به دلیل فرهنگ کشورمان دختران محدودیت بیشتری دارند. چرا که در فرهنگ ما به نظر می رسد دختران شکننده و آسیب پذیر هستند و بهتر است کمتر در جامعه حاضر شوند." وی که خود را معلم و صاحب  یک دختر و یک پسر معرفی کرد در پاسخ به تبعیض دختران و پسران در خانواده گفت:" به نظر من بستگی زیادی به فرهنگ خانواده ها دارد. اگر خانواده از قشری روشنفکر باشد دختر و پسر فرقی ندارد و هر دو جنس می توانند برای خانواده و جامعه بسیار مفید باشند.

راست می گفت. اگر تبعیضی چه در جامعه و چه در خانواده وجود دارد به دلیل طرز فکر خود ادم هاست. اگر ایده مان را عوض کنیم تبعیض دیگر معنایی نخواهد داشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/22ساعت 1:0  توسط فرزانه دهرویه  | 

داد زد و گفت: نه ! فرياد کشيد: «خدا از تون نگذره! يعني خيابون به اين بزرگي با بساط من تنگ مي شه؟ چيکار کنم، مغازه ندارم گناه من بي پولي است؟» اما آنها نشنيدند، روبرگرداندند و فقط با تمام قدرت بساط مرد بيچاره را جمع کردند توي وانت گفتند:«بيا شهرداري». وقتي اين جمله را شنيد، نشست، نه از روي اراده، بي اراده. جدول سياه و سفيد کنار خيابان انتظار بدن خسته مرد را مي کشيد. سرش را ميان دستانش گرفت و سعي کرد گريه نکند، چقدر دستانش زمخت و پينه بسته بودند. نزديکش رفتم. مردي که کنار او ايستاده بود گفت:« روسري هاي من را هم بردند.» نگاهم را به طرف مرد دستفروش چرخاندم. باز مرد روسري فروش بغلي گفت: «پنج تا بچه قد و نيم قد داره». سرش را به علا مت تاسف تکان داد و آرام طوري که مرد دستفرش  نشنود گفت: «اوضاع ماليش افتضاحه». گفتم: «آقا!» سرش را بلند کرد. در همين لحظه بود که ديدم اشک، فضاي سفيد  اطراف مردمکش را خيس کرده. آب بيني اش را بالا  کشيد و گفت:«چيه؟» صدايش بغض داشت يا نه؟ نمي دانم، هنوز لب باز نکرده بودم که گفت: «بدبخت شدم»، البته نه به من، به مرد روسري فروش بغلي. مرد روسري فروش، شروع به دلداري اش کرد:«بي خيال، الکي که نيست، مي ريم پس مي گيريمشون» گفتم: «حالا  چي مي شه؟ چکار بايد کنيد؟» سرش را به طرفم چرخاند. با کنجکاوي نگاهم کرد ولي حال و حوصله نداشت، بپرسد کي ام؟ و چرا بايد به من توضيح بده که چي مي شه؟ گفت: «هيچي براي پس گرفتنشون چند روز بايد بيکار باشم. تازه معلوم نيست  پسشون بدن يا نه!» دل پري داشت . انگار منتظر کسي بود تا به حرفهاي ناگفته اش گوش کند. ذهنم پر از سوال بي جواب بود. پرسيدم:« اهل کجايي؟» از لهجه اي که داشت فهميده بودم نمي تواند تهراني باشد. گفت: با خانواده ام آمديم تهران براي کار، ما به پدرم اصرار مي کرديم ولي پدرم هميشه مي گفت: از پا افتاده هميشه و همه جا افتاده است. حق بااو بود. زندگي در تهران سخت تر از آن چيزي بود که فکرش را مي کرديم. الا ن چند ساله که تهران هستيم. همين جا هم ازدواج کردم. زنم خيلي خوبه که با اوضاع بي پولي من مي سازه. گفتم: چرا دستفروشي را انتخاب کردي؟ گفت: وقتي از بچگي کارکني و نتوني درس بخوني، همين کار هم برات کيميا مي شه. غصه ها و دردهاي قديمي برايش  زنده شد. رفت تو فکر. سيگارش را روشن کرد و تند ادامه داد: «فعلا  سير کردن شکم گرسنه بچه هام، از هر چيز ديگه اي برام مهم تره.» گفتم: «کجا زندگي مي کني؟» لحظه اي سکوت کرد و بعد فقط گفت: «پايين». نمي دانم چقدر پايين بود که حتي خجالت کشيد بگه. اصرار نکردم و گفتم: «بچه هات مدرسه هم مي رن؟» گفت: «آره». چشمهاش برق مي زد وقتي ادامه داد: «پسر بزرگم بايد دکتر بشه. نمي خوام مثل من باشه». مرد روسري فروش بغلي که تا اين لحظه ساکت بود و نگاه مي کرد، خنديد و گفت: «وقتي پسرت دکتر شد بگو واريس من را هم معالجه کنه.» نمي دونم شوخي کرد يا جدي گفت. اما به هر حال مرد دستفروش با لحن جدي گفت: «چشم، حتما». پرسيدم: «چي مي فروختي؟» گفت: «تي شرت مردانه نصف قيمت مغازه. مشتري هم داشتم. من منصفم». گفتم: «شما بيمه هم هستيد؟» باز مرد روسري فروش بغلي خنديد و سريع جواب داد: «بله خانم! بيمه بدنه هم هستيم!» تازه خنده مرد دستفروش را ديدم. وقتي مي خنديد، صورتش پر از چروک مي شد. گفت: «من کارگر و کارفرماي خودم هستم. کدام بيمه؟ اگر بيمه داشتم...» سر تکان داد و حرفش را خورد. شايد مي خواست بگه، مجبور به دستفروشي نبودم، اما نمي دانم چرا نگفت. دوباره پرسيدم: «از مسوولين انتظاري داري؟» دوباره مرد روسري فروش بغلي گفت: «جنس هاي خودمون را اين طوري نريزن گل وانت و ببرن، انتظار و درخواست و از اين جور قرتي بازي ها پيش کش.» مرد دستفروش پوزخند تلخي زد و گفت: «من مدتهاست که از کسي انتظاري ندارم. من به بي تکيه گاهي عادت دارم.» اين را در حالي که از جدول کنار خيابان بلند مي شد گفت. کمرش را صاف کرد و بي هيچ حرفي رفت. گفتم: «کجا مي ري؟» سرد و خسته گفت: «کجا دارم برم، شهرداري ديگه! پي بدبختي تازه». دوباره پرسيدم: «وقتي اجناست را پس بگيري، باز هم اين کار رو ادامه مي دي؟» فقط گفت: «مجبورم». مرد روسري فروش گفت: صبر کن من هم بيام. همان طور که آرام پاهايش را لخت لخت بر زمين مي کشيد و مي رفت گفتم: «صبر کن، خواهش مي کنم فقط يک سوال ديگه.» ايستاد اما برنگشت. من به طرفش دويدم. گفتم: آرزوت چيه؟ همان طور که مي رفت، آهسته گفت: «هيچي! آرزويي ندارم.» آن دو رفتند و من همان طور ايستاده بودم و رفتنشان را تماشا مي کردم. او رفت و من ماندم در فکر جمله آخر او: «آرزويي ندارم!»
حرفم، درد آنهاست. او ناليد. از همه چيز ناليد. از نداشتن بيمه، از نداشتن جاي ثابت و بي دغدغه براي کسب و کارش.
او از سر ناچاري چهره شهر را نازيبا مي کند. نمي خواهد بساطش راه پياده رو را سد کند. نمي خواهد صداي فريادش براي جلب مشتري همسايه را از خواب بيدار کند. اما او مجبور است. خودش گفت: او آرزويي نداشت. پرتوقع نبود. به قناعت عادت داشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/21ساعت 15:2  توسط فرزانه دهرویه  | 

گزارش ایسنا:

برخي از دانشجويان دانشگاه علامه طباطبايي به همراه اعضاي دفتر تحكيم وحدت (طيف علامه) و انجمن‌هاي اسلامي دانشجويان دانشگاه‌هاي خواجه نصير، شريف و برخي از فعالان دانشجويي دانشگاه تهران و اميركبير ظهر روزسه‌شنبه درداخل دانشكده علوم اجتماعي و ارتباطات دانشگاه علامه طباطبايي تجمع كردند. به گزارش خبرنگار سياسي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در ابتداي اين تجمع، يكي از دانشجويان در داخل دانشگاه به همراه چند دانشجوي ديگر به سمت درب اصلي اين دانشكده حركت كرده و از سوي ديگر نيز افرادي كه بيرون از دانشكده حضور داشتند به سمت درب با خواندن سرود «يار دبستاني» حركت كردند، در اين هنگام، حراست دانشگاه اقدام به بستن درب دانشگاه كرد كه اين افراد درب دانشكده را شكستند و وارد دانشگاه شدند. تجمع‌كنندگان سپس با خواندن سرود «يار دبستاني» و كوبيدن پاهايشان به سمت حياط دانشكده حركت و تريبون آزاد دانشجويي را برگزار كردند. به گزارش ايسنا، دانشجويان تجمع‌كننده اعلام كردند كه اين تجمع در اعتراض به آنچه آن را به عنوان سلب حق تحصيل دانشجويان دانشگاه علامه طباطبايي و ساير دانشگاه‌ها مي‌ناميدند، برگزار مي‌شود. سليمان محمدي فعال دانشجويي دانشكده علوم اجتماعي و ارتباطات دانشگاه علامه گفت: مسووليت درگيري امروز متوجه دانشجويان نيست؛ چرا كه تنها دانشجويان قصد ورود به دانشكده را داشتند ولي حراست اجازه‌ي اين كار را به آنها نداد. اين فعال دانشجويي ابرازعقيده كرد: اگر از صدور حكم تعليق از تحصيل، تاكنون ما دانشجويان وارد دانشگاه نشده‌ايم، به دليل پذيرش اين حكم نيست، تنها هدف آنهايي كه احكام كميته‌ انضباطي را براي فعالان دانشجويي صادر مي‌كنند، قطع كردن رابطه‌ آنها با بدنه دانشجويي است، ولي اين احكام غيرقانوني بوده و دستگاه قضايي نيز اعلام كرد كه اين احكام غيرقانوني است ولي متاسفانه دانشگاه چنين موضوعي را نمي‌پذيرد و احساس هيچ نظارتي را بر خود نمي‌كند. در ادامه محمدي با اشاره به صدور بيانيه‌اي از سوي دانشجويان اين دانشگاه كه خواستار عزل رييس دانشگاه علامه شده بودند، گفت: دانشگاه بعد از صدور اين بيانيه ليست 50 نفره‌اي را منتشر كرد كه طي آن اعلام كرديم كه اين نامه جعلي است. از اين رو ما اعلام مي‌كنيم كه هرگاه آنها نياز داشته باشند از هزار نفر حداقل 800 نفر وجود دارند كه بگويند زير اين بيانيه را امضا كرده‌اند. اين فعال دانشجويي گفت: برخي از استادان به دليل عشق و علاقه به ميز و صندلي‌شان، دانشجو را زير پاي خود گذاشته و عنوان مي‌كنند كه ما دانشجويان بي‌اخلاق و درس نخواني هستيم. ولي اگر آنها شهامت داشتند ما را تحمل مي‌كردند. تجمع‌كنندگان در ادامه شعار دادند «دانشجوي تعليقي، حمايتت مي‌كنيم» در ادامه، آرمان صداقتي،عضو منتخب دانشجويان طيف علامه دانشگاه اميركبير، به بيان سخناني حاوي مطالبي عليه رييس جمهور پرداخت. همچنين علي عبدي، عضو انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه شريف، بيانيه‌اي قرائت كرد كه درخلال خواندن اين بيانيه، يكي از تجمع‌كنندگان اعلام كرد كه در بيرون از دانشگاه، تعدادي دستگير شده‌اند كه در اين هنگام تجمع‌كنندگان با خواندن سرود يار دبستاني و سردادن شعار به سمت درب حركت كردند. در ادامه گلرو،عضو منتخب دانشجويان طيف علامه دانشگاه علامه طباطبايي، گفت كه اين تجمع با هدف آزاد شدن دانشجويان بازداشت انجام شده است. كيوان اميري از دانشگاه شريف نيز با بيان اين‌كه برخوردها با دانشجويان ادامه دارد، گفت: امروز به دانشجوي دانشگاه‌هاي مختلف فشار مي‌آورند و طي يك سال گذشته اين فشارها بيشتر شده است. در ادامه علي وفقي عضو شوراي مركزي دفتر تحكيم وحدت(طيف علامه)، با نام بردن از دانشجويان بازداشت شده‌ دانشگاه امبيركبير گفت:« از دفتر تحكيم وحدت اين پيام را به شما مي‌رسانم كه بر پايداري‌تان درود مي‌فرستيم.» وي شرايط كنوني را سخت و نادر خواند و گفت:« بازداشت دانشجويان، بستن فضاي دانشگاه و جلوگيري از فعاليت‌هاي مدني تا كنون اين‌گونه سابقه نداشته است.» در ادامه‌ي اين تريبون آزاد، عسل اخوان فعال دانشجويي دانشكده علوم اجتماعي و ارتباطات دانشكده علامه ابرازا عقيده كرد:« مسوولين دانشگاه اعلام مي‌كنند كه دانشجويان تعليق از تحصيل شده از نظر درسي اشكال دارند و اين درحالي است كه ما دانشجويان معدلمان 18 است.» امير يعقوب‌علي نيز در ادامه گفت:«ما اين‌جا تجمع كرده‌ايم كه خواستار آزادي دانشجويان دانشگاه اميركبير باشيم ولي مي‌بينيم كه امروز چند دانشجوي ديگر را نيز بازداشت مي‌كنند. پس از شما دانشجويان مي‌خواهم كه بايستيد و خواسته‌هايتان را بگوييد.» در ادامه، شاهين زينلي از دانشكده امور اقتصادي، بيانيه‌اي را قرائت كرد. هم‌چنين مجيد خمسه از انجمن اسلامي دانشگاه خواجه نصير گفت:« صدور احكام سنگين كميته‌ي انضباطي براي دانشجويان، فشار به انجمن اسلامي دانشگاه خواجه نصير و انجمن‌هاي اسلامي ديگر بيانگر وجود فشار به دانشجويان است. پس ما اعلام مي‌كنيم كه در مقابل اين فشارها ايستاده‌ايم.» اسماعيلي فعال دانشجويي دانشگاه علامه طباطبايي نيز گفت:« حركت امروز ما بخشي از قدرت جنبش دانشجويي است و ما هر وقت كه بخواهيم وارد هر دانشگاهي مي‌شويم.» تجمع‌كنندگان در اين لحظه شعار دادند «دانشجو مي‌ميرد، ذلت نمي‌پذيرد». در اين هنگام دانشجويان تجمع‌كننده از مقابل در به سمت حياط حركت كردند و با خواندن سرود يار دبستاني، به سمت راهروهاي دانشكده رفتند و دست‌ها را به يكديگر گره زده و پا مي‌كوبيدند و شعار مي‌دادند «استاد، دانشجو، حمايت، حمايت».آنها به طبقات بالاتر مي‌رفتند و جلوي در برخي از كلاس‌ها رفته و شعار مي‌دادند «استاد، دانشجو، حمايت حمايت» كه به اين ترتيب برخي از كلاس‌ها به حالت تعطيلي درآمد. سپس آنها در طبقه‌ي اول به سمت راهروي استادان رفته و شعار مي‌دادند «استاد باشهامت، حمايت حمايت» و... در ادامه، دانشجويان تجمع‌كننده مجددا به حياط دانشگاه آمدند و يك دانشجوي دانشكده اقتصاد دانشگاه علامه، بيانيه‌اي را خواند. به گزارش ايسنا، بعد از آن‌كه يكي از حاضران اعلام كرد كه دانشجويان از دانشگاه خارج شوند و تجمع به پايان رسيد. در اين تجمع، دانشجويان پلاكاردهايي همچون «تحصيل اولين حق صنفي ماست»، «دانشجويان در بند را آزاد كنيد»، «مجيد توكلي، احمد قصابان، احسان منصوري، هدايت غزالي، صباح نصري و ... آزادترينند»، «تحصيل حق انساني ماست» و ... وجود داشت و هم‌چنين برخي از دانشجويان نوشته‌هايي با اين مضمون كه «ما در برابر سلب حق تحصيل ايستاده‌ايم» را به سينه‌شان زده بودند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/09ساعت 23:10  توسط فرزانه دهرویه  | 

 

یک روز دیگر

 

     دستمال  را كشيد روي ميز:
     "
مرده شور ببره اين شهرو كه از در و ديوارش نكبت مي باره. صبح تميز مي كني، عصر يه وجب خاك نشسته. اونم چه خاكي! زغال."
    
گلدان پر از گل هاي مصنوعي را گذاشت وسط ميز. كي برايش آورده بود؟ يادش نيامد. غرغر كرد:
     "
گل مصنوعي، ميوه مصنوعي، همه چي مصنوعي. آدم دلشو به چي خوش كنه؟"
    
با پر گردگيري افتاد به جان گرد و غبار قاب هاي عكس و تابلو هاي روي ديوار:
     "
ديگه جون ندارم. دستام چه گزگزي مي كنه."
    
پر گردگيري را گذاشت روي دستة مبل و نشست. روبرويش سرتاسرِ ديوار آينه بود و عكس بزرگ شوهرش توي قاب بالاي سرش از توي آينه بهش لبخند مي زد:
     "
چيه؟ به چي مي خندي؟ به اين كه زوارم در رفته و پيزوري شدم؟ يا به زرنگي خودت كه جوونيتو قاب گرفتي و اون بالا نشستي؟"
    
خودش را روي مبل سراند و پاهايش را دراز كرد روي عسلي جلوي مبل:
     "
قد و نيم قد گذاشتي رو دستم و نگفتي چه خاكي تو سرم بريزم؟"
    
آب دهانش را قورت داد. بغض گلوله شده بود بيخ گلويش:
     "
ديگه حتي دل و دماغ گريه كردنم ندارم. نشستم و پاسوز بچه هات شدم كه چي؟ كه حالا اينطور قوقو بشينم و از زور تنهايي با خودم حرف بزنم؟ نگفتي منم آدمم؟"
    
جا به جا شد و بالشتك را توي گودي كمرش ميزان كرد:
     "
اگه اين بچه ها نبودن شايد حالا منم سر و ساموني داشتم. مگه چند سالم بود؟"
    
بغض نفسش را تنگ كرد. خودش را كشيد بالا