یک روز دیگر
دستمال را كشيد روي ميز:
"مرده شور ببره اين شهرو كه از در و ديوارش نكبت مي باره. صبح تميز مي كني، عصر يه وجب خاك نشسته. اونم چه خاكي! زغال."
گلدان پر از گل هاي مصنوعي را گذاشت وسط ميز. كي برايش آورده بود؟ يادش نيامد. غرغر كرد:
"گل مصنوعي، ميوه مصنوعي، همه چي مصنوعي. آدم دلشو به چي خوش كنه؟"
با پر گردگيري افتاد به جان گرد و غبار قاب هاي عكس و تابلو هاي روي ديوار:
"ديگه جون ندارم. دستام چه گزگزي مي كنه."
پر گردگيري را گذاشت روي دستة مبل و نشست. روبرويش سرتاسرِ ديوار آينه بود و عكس بزرگ شوهرش توي قاب بالاي سرش از توي آينه بهش لبخند مي زد:
"چيه؟ به چي مي خندي؟ به اين كه زوارم در رفته و پيزوري شدم؟ يا به زرنگي خودت كه جوونيتو قاب گرفتي و اون بالا نشستي؟"
خودش را روي مبل سراند و پاهايش را دراز كرد روي عسلي جلوي مبل:
"قد و نيم قد گذاشتي رو دستم و نگفتي چه خاكي تو سرم بريزم؟"
آب دهانش را قورت داد. بغض گلوله شده بود بيخ گلويش:
"ديگه حتي دل و دماغ گريه كردنم ندارم. نشستم و پاسوز بچه هات شدم كه چي؟ كه حالا اينطور قوقو بشينم و از زور تنهايي با خودم حرف بزنم؟ نگفتي منم آدمم؟"
جا به جا شد و بالشتك را توي گودي كمرش ميزان كرد:
"اگه اين بچه ها نبودن شايد حالا منم سر و ساموني داشتم. مگه چند سالم بود؟"
بغض نفسش را تنگ كرد. خودش را كشيد بالا:
"پدرم دراومد و به پاشون پير شدم و تو همين جور نشستي تو قاب و به من خنديدي. تو نخندي كي بخنده؟ بچه هايي داري مثل دستة گل؛ اما چی بگم..."
بالشتك را جا به جا كرد:
"چي بگم كه اين دسته گلات چه گلي به سر من زدن؟ غير از اينه كه خاكسترنشينم كردن؟"
دست گذاشت بیخ گلویش و بغض و دلتنگي را با آب دهان قورت داد:
"غمباد گرفتم از بس نشستم و ریختم تو دلم."
صداي زنگ تلفن بلند شد. زن دنبال گوشي گشت:
"كجا گذاشتم اين لامسبو؟"
تلفن رفت روي پيامگير:
"سلام ماماني! چرا گوشي رو ورنمي داري؟ خوابي يا با اون پات باز رفتي به پيرزن همسايه سر بزني؟ يه ذره به فكر خودت باش. اگه چيزي خواستي و كاري داشتي، زنگ بزن. مواظب خودتم باش. قربونت برم."
لبخندي زد:
"بازم دختر. پسرا كه قد يه فضله موش هم معرفت ندارن."
باز تلفن زنگ زد. تا بخواهد بلند شود و دنبال گوشي بگردد، پيامگير رفت روي پيغام و صدا پيچيد توي اتاق:
"سلام قدسي خانوم جون! حلالم كن خواهر، ديگه كارم تمومه. بچه هام ديگه حوصله مو ندارن، مي خوان منو... ، گفته بودم بهت كه..."
هق هق گريه پاشيد توي دستگاه. از جا بلند شد؛ اما پاهاش شل شد و نشست روي زمين:
"اينم از بچه. خوش به سعادت اونا كه اجاقشون كوره. بيچاره پيرزنو مي خوان ببرن بندازن گوشة..."
خودش را كشيد توي آشپزخانه. لقمه اي نان و پنير پيچيد و گذاشت دهانش و با فلاسك چاي و يك ليوان برگشت توي اتاق. نشست. ليوان را پر كرد از چاي و چند حبه قند انداخت تويش و هم زد. تكيه داد به پشتي مبل. جرعه اي چاي نوشيد:
"ماه بره سال بياد، نه تلفني مي زنن، نه حالي مي پرسن. نمي گن مادر زنده اي، مرده اي، خوبه كه همه شونم از اين دستي يا دارن."
دانه هاي اشك از گوشه چشم هايش سريد لاي چين هاي گونه و راه كشيد تا زير گردن و در خم سينه گم شد:
"كسي چه مي دونه، شايد دفعة بعد واسة كفن و دفنم جمع بشن. مگه آدم چقدر مي تونه دووم بياره."
پلك هايش سنگين شده بود:
"يه چرتي بزنم. از كت و كول افتادم، جون ندارم که..."
از سرما بيدار شد. دور و برش را نگاه کرد:
"پا شم یه چیزی بپوشم. مریض می شم می افتم، کی به دادم می رسه."
پا شد، شالش را از روي جالباسي برداشت و پيچيد به خودش و شلان شلان رفت سمت بالكن:
"هوام که داره تاریک می شه. چه باد سردي هم مي زنه..."
نگاهي انداخت توي كوچه. ماشين پسر پيرزن همسايه جلوتر از خانه اش پارك شده بود. دلش هري ريخت پايين:
"نعش كش اين مرديكه اينجاست كه."
نخ ريل پرده را گرفت كه بكشد:
"پسره كه رفت مي رم سري بهش مي زنم."
پرده را تا نيمه كشيده بود كه ديد پيرزن همراه دختر و پسرش از خانه آمد بيرون. دختر در ماشين را باز كرد و پيرزن انگار كه به زور، نشست روي صندلي عقب. ماشين كه راه افتاد، برگشته بود و خانة او را نگاه مي كرد. دست هاي زن بي حس شد و نخ پرده را رها كرد. پاهايش مثل فانوس تا شد و نشست كف بالكن:
"آخرش كار خودشونو كردن. بيچاره پيرزن آخر عمري چه آلاخون والاخون شد."
بغض كرد:
"اگه آخرش اینه همون بهتر که آدم پیر نشه."
لرزان دست به هرة بالكن گرفت و پا شد. برگشت توي اتاق. اين ور و آن ور را نگاه كرد:
"چي كار داشتم؟"
چندشش شد:
"آهان... مي خواستم در و پيكرو ببندم، حواس نمي ذارن واسة آدم كه."
شال را محكم تر پيچيد به خودش و دوباره رفت توي بالكن. بچه ها هنوز توپ مي زدند:
"خسته نمي شن؟ آفتاب نزده شروع مي كنن تا بوق سگ."
نگاهش به جلو خيره شد. بچه اي خودش را انداخت روي زمين تا توپ را بگيرد. چهارپاية
قراضه اي را كه كنج بالكن بود كشيد جلو و نشست و محو بازي بچه ها شد:
"ببين چه جوري خودشو مي كشه رو زمين. آخه از كجا بيارم هر روز برات شلوار بخرم؟"
باد لاي برگ ها مي پيچيد. سرو صداي بچه ها بلند بود:
"اي بابا، باز كه لب و لوچه ات آويزونه. آخه واسه چي با هم دعوا مي كنين؟ ذله م كردين به خدا."
صداي دخترش را شنيد:
"مامان... ماماني..."
از روي چهارپايه بلند شد. سرك كشيد توي كوچه. باد درخت ها را مي جنباند. سروصداي بچه ها دور و دورتر مي شد. خورشيد سرخ و شعله ور پايين مي رفت و روشني روز را با خود مي برد.