تبليغاتX
آبی آسمان را می بینی و می دانی که نیست - کاش میداشت آنچه می خواست

آبی آسمان را می بینی و می دانی که نیست

داد زد و گفت: نه ! فرياد کشيد: «خدا از تون نگذره! يعني خيابون به اين بزرگي با بساط من تنگ مي شه؟ چيکار کنم، مغازه ندارم گناه من بي پولي است؟» اما آنها نشنيدند، روبرگرداندند و فقط با تمام قدرت بساط مرد بيچاره را جمع کردند توي وانت گفتند:«بيا شهرداري». وقتي اين جمله را شنيد، نشست، نه از روي اراده، بي اراده. جدول سياه و سفيد کنار خيابان انتظار بدن خسته مرد را مي کشيد. سرش را ميان دستانش گرفت و سعي کرد گريه نکند، چقدر دستانش زمخت و پينه بسته بودند. نزديکش رفتم. مردي که کنار او ايستاده بود گفت:« روسري هاي من را هم بردند.» نگاهم را به طرف مرد دستفروش چرخاندم. باز مرد روسري فروش بغلي گفت: «پنج تا بچه قد و نيم قد داره». سرش را به علا مت تاسف تکان داد و آرام طوري که مرد دستفرش  نشنود گفت: «اوضاع ماليش افتضاحه». گفتم: «آقا!» سرش را بلند کرد. در همين لحظه بود که ديدم اشک، فضاي سفيد  اطراف مردمکش را خيس کرده. آب بيني اش را بالا  کشيد و گفت:«چيه؟» صدايش بغض داشت يا نه؟ نمي دانم، هنوز لب باز نکرده بودم که گفت: «بدبخت شدم»، البته نه به من، به مرد روسري فروش بغلي. مرد روسري فروش، شروع به دلداري اش کرد:«بي خيال، الکي که نيست، مي ريم پس مي گيريمشون» گفتم: «حالا  چي مي شه؟ چکار بايد کنيد؟» سرش را به طرفم چرخاند. با کنجکاوي نگاهم کرد ولي حال و حوصله نداشت، بپرسد کي ام؟ و چرا بايد به من توضيح بده که چي مي شه؟ گفت: «هيچي براي پس گرفتنشون چند روز بايد بيکار باشم. تازه معلوم نيست  پسشون بدن يا نه!» دل پري داشت . انگار منتظر کسي بود تا به حرفهاي ناگفته اش گوش کند. ذهنم پر از سوال بي جواب بود. پرسيدم:« اهل کجايي؟» از لهجه اي که داشت فهميده بودم نمي تواند تهراني باشد. گفت: با خانواده ام آمديم تهران براي کار، ما به پدرم اصرار مي کرديم ولي پدرم هميشه مي گفت: از پا افتاده هميشه و همه جا افتاده است. حق بااو بود. زندگي در تهران سخت تر از آن چيزي بود که فکرش را مي کرديم. الا ن چند ساله که تهران هستيم. همين جا هم ازدواج کردم. زنم خيلي خوبه که با اوضاع بي پولي من مي سازه. گفتم: چرا دستفروشي را انتخاب کردي؟ گفت: وقتي از بچگي کارکني و نتوني درس بخوني، همين کار هم برات کيميا مي شه. غصه ها و دردهاي قديمي برايش  زنده شد. رفت تو فکر. سيگارش را روشن کرد و تند ادامه داد: «فعلا  سير کردن شکم گرسنه بچه هام، از هر چيز ديگه اي برام مهم تره.» گفتم: «کجا زندگي مي کني؟» لحظه اي سکوت کرد و بعد فقط گفت: «پايين». نمي دانم چقدر پايين بود که حتي خجالت کشيد بگه. اصرار نکردم و گفتم: «بچه هات مدرسه هم مي رن؟» گفت: «آره». چشمهاش برق مي زد وقتي ادامه داد: «پسر بزرگم بايد دکتر بشه. نمي خوام مثل من باشه». مرد روسري فروش بغلي که تا اين لحظه ساکت بود و نگاه مي کرد، خنديد و گفت: «وقتي پسرت دکتر شد بگو واريس من را هم معالجه کنه.» نمي دونم شوخي کرد يا جدي گفت. اما به هر حال مرد دستفروش با لحن جدي گفت: «چشم، حتما». پرسيدم: «چي مي فروختي؟» گفت: «تي شرت مردانه نصف قيمت مغازه. مشتري هم داشتم. من منصفم». گفتم: «شما بيمه هم هستيد؟» باز مرد روسري فروش بغلي خنديد و سريع جواب داد: «بله خانم! بيمه بدنه هم هستيم!» تازه خنده مرد دستفروش را ديدم. وقتي مي خنديد، صورتش پر از چروک مي شد. گفت: «من کارگر و کارفرماي خودم هستم. کدام بيمه؟ اگر بيمه داشتم...» سر تکان داد و حرفش را خورد. شايد مي خواست بگه، مجبور به دستفروشي نبودم، اما نمي دانم چرا نگفت. دوباره پرسيدم: «از مسوولين انتظاري داري؟» دوباره مرد روسري فروش بغلي گفت: «جنس هاي خودمون را اين طوري نريزن گل وانت و ببرن، انتظار و درخواست و از اين جور قرتي بازي ها پيش کش.» مرد دستفروش پوزخند تلخي زد و گفت: «من مدتهاست که از کسي انتظاري ندارم. من به بي تکيه گاهي عادت دارم.» اين را در حالي که از جدول کنار خيابان بلند مي شد گفت. کمرش را صاف کرد و بي هيچ حرفي رفت. گفتم: «کجا مي ري؟» سرد و خسته گفت: «کجا دارم برم، شهرداري ديگه! پي بدبختي تازه». دوباره پرسيدم: «وقتي اجناست را پس بگيري، باز هم اين کار رو ادامه مي دي؟» فقط گفت: «مجبورم». مرد روسري فروش گفت: صبر کن من هم بيام. همان طور که آرام پاهايش را لخت لخت بر زمين مي کشيد و مي رفت گفتم: «صبر کن، خواهش مي کنم فقط يک سوال ديگه.» ايستاد اما برنگشت. من به طرفش دويدم. گفتم: آرزوت چيه؟ همان طور که مي رفت، آهسته گفت: «هيچي! آرزويي ندارم.» آن دو رفتند و من همان طور ايستاده بودم و رفتنشان را تماشا مي کردم. او رفت و من ماندم در فکر جمله آخر او: «آرزويي ندارم!»
حرفم، درد آنهاست. او ناليد. از همه چيز ناليد. از نداشتن بيمه، از نداشتن جاي ثابت و بي دغدغه براي کسب و کارش.
او از سر ناچاري چهره شهر را نازيبا مي کند. نمي خواهد بساطش راه پياده رو را سد کند. نمي خواهد صداي فريادش براي جلب مشتري همسايه را از خواب بيدار کند. اما او مجبور است. خودش گفت: او آرزويي نداشت. پرتوقع نبود. به قناعت عادت داشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/21ساعت 15:2  توسط فرزانه دهرویه  |